تبليغاتX
منتظر

شخصي كه ادعاي معلومات بسيار داشت روزي در مجلسي كه ملا  هم آن جا بود داد سخن مي داد و اظهار وجود مي كرد و خود را برتر از همه مي پنداشت. و مردم را به استهزا گرفته بود . ملا كه از دست لاف و گزاف او به تنگ آمده بود پرسيد:

 اين معلومات را از كجا فرا گرفته اي؟ آن مرد گفت: از كتاب هاي بسياري كه مطالعه كرده ام.

ملا گفت: مثلا" چند كتاب خوانده اي ؟ آن شخص گفت: به قدر موهاي سرت.

ملا كه سری كچل داشت و حتي يك تار مو هم به سر نداشت ، با خوشحالی کلاه از سرش برداشته و بعد از برداشتن كلاه  كله بي موي خود را نشان مردم داده و گفت حالا معلوم شد معلومات آقا هم چقدر است .

+ تاريخ شنبه سی ام اردیبهشت 1391ساعت 8:53 نويسنده منتظر |

روزی یکی از شاگردان راهب پیر هندوی از او خواست که بهش یه درس به یاد موندنی بده . راهب از شاگردش خواست کیسه نمک رو بیاره پیشش و بعد یک مشت از اون نمک رو داخل لیوان نیمه پری ریخت و از او خواست  آب لیوان رو سر بکشه . شاگرد فقط تونست یک جرعه کوچک از آب داخل لیوان رو بخوره ، اونم بزحمت .
استاد پرسید :  مزه اش چطور بود ؟
شاگرد پاسخ داد : بد جوری شور و تلخه ، اصلا نمیشه خوردش .
پیر هندو از شاگردش خواست یک مشت نمک برداره و اونو همراهی کنه . رفتند تا رسیدن کنار دریاچه . استاد از او خواست تا نمکها رو داخل دریاچه بریزه ، بعد یک لیوان آب از دریاچه برداشت و داد دست شاگرد و ازش خواست اونو بنوشه . شاگرد براحتی تمام آب داخل لیوان رو سر کشید .
استاد این بارهم از او مزه آب داخل لیوان را پرسید. شاگرد پاسخ داد : کاملا معمولی بود .
پیر هندو گفت :

رنجها و سختیهائی که انسان در طول زندگی با آنها روبرو میشه همچون یک مشت نمکه و اما این روح و قدرت پذیرش انسانه که هر چه بزرگتر و وسیعتر باشه  میتونه بار همه رنجها و اندوه ها رو براحتی تحمل کنه ،  بنابراین سعی کن دریا باشی تا یک لیوان آب .
 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 10:11 نويسنده منتظر |

دنیا دو روز است:

یك روز با تو و یك روز علیه تو .
روزی كه با توست مغرور مشو ، و روزی كه علیه توست مایوس نشو .
چرا كه هر دو پایان پذیرند .
 

 

+ تاريخ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:4 نويسنده منتظر |
 

روزی بهلول (ابو وهیب بهلول بن عمروصیرفی کوفی،عالم،عارف،از عقلای مجانین.شاگرد امام جعفر صادق(ع) ) از راهی می گذشت که ناگهان دزدی از پشت سر بهلول کلاهش را دزدید. بهلول به دنبال او دوید تا کلاه را پس بگیرد . بعد از طی مسافتی به سر دوراهی رسیدند که یک راه به آبادی و راه دیگر به قبرستان می رفت. مرد طرار به طرف آبادی رفت ولی بهلول به طرف قبرستان روانه شد. مردمی که ناظر آنان بودند  و میخندیدن به بهلول گفتند طرار از طرف آبادی رفت تو چرا از راه قبرستان می روی؟

بهلول گفت : بالاخره روزی گذارش به این قبرستان خواهد افتاد و گیر می افتد . آن وقت من می دانم با او چه معامله ای بکنم.

+ تاريخ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 10:0 نويسنده منتظر |
  • دهاتی ساده ای بساط گردو هایش را پهن کرده بود . 
  • مرد زیرکی از او سوال کرد که :گردوها را به چه قیمتی می فروشی ؟
  • مرد دهاتی گفت: سه تا یک  قران . 
  • پرسید : اگر یک گردو بخواهیم آنوقت چقدر می شود ؟
  • پاسخ داد: هیچ . 
  •  آن مرد زیرک گفت : پس از آن گردوهایت یکی یکی به من بده ! و هر وقت رد می شد یکی به قیمت هیچ میگرفت .
  • گردو فروش ساده دل هم یکی یکی همه گردوهایش رامفت و مجانی به آن مرد بخشید .

تک تک لحظات و زمانهای عمرمان درست مانند گردوها ی آن مرد ساده دل یکی یکی و مفت از کفمان خارج میشود . شاید تک تک لحظات وقت ما قیمتی نداشته و هیچ باشد اما وقتی جمع شود میشد سالها ، و عمری به هیچ گذشت و غافل از آنکه برای لحظه ای هم توجه به آن طرف نداریم .

+ تاريخ دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 11:41 نويسنده منتظر |
روزی کسی در راهی بسته ای دزدید که در آن چیزهای گرانبها بود و  ایة الکرسی هم پیوست آن . آن کس بسته را به صاحبش رد کرد.
او را گفتند : چرا این همه مال را از دست دادی؟
گفت: صاحب مال عقیده داشت که این آیات مال او را از دزد نگاه میدارد و من دزد مال هستم نه دزد دین ! اگر آن را پس نمیدادم درعقیده ی صاحبان آن خللی راجع به دین روی میداد انوقت من دزد دین هم بودم.
 

+ تاريخ یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 9:17 نويسنده منتظر |

با مردم آنگونه معاشرت كنيد:

  •  اگر مرديد بر شما اشك ريزند
  • و اگر زنده هستید با اشتياق به سوي شما آيند.
+ تاريخ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 9:49 نويسنده منتظر |

 معلى ‏بن خنيس از امام صادق (علیه السلام) روايتى را در مورد نوروز (روز اول سال ) نقل كرده اند :         نوروز روزى است كه خداوند در آن از بندگان خويش ميثاق گرفت كه جز او را عبادت و پرستش نكرده و به او شرك نورزند و به فرستادگان و پيامبرانش و نيز ائمه هدى ايمان بياورند. نوروز اولين روزى است كه خورشيد در آن طلوع كرد و باد در آن وزيدن گرفت و در آن روز درخشندگى زمين خلق شد.  روزى است كه كشتى نوح بر كوه جودى كناره گرفت و  روزى است كه افرادى كه از خانه‏هاى خود خارج شده و به آزمايش الهى از دنيا رفتند و مجددا به دنيا بازگشتند. در این روز است كه جبرئيل بر پيامبر اكرم صل‏الله‏عليه‏وآله نازل شد و درست در همين روز است كه پيامبر اسلام حضرت على را بر شانه خود گذاشت تا او بتهاى قريش را از بيت الحرام پايين كشيد و آنها را درهم شكست. نوروز روزى است كه پيامبر به اصحابش دستور داد تا در مورد خلافت و ولايت ، مؤمنان با حضرت على عليه‏السلام بيعت كنند و در همين روز  بود كه پيامبر صل‏الله‏عليه‏وآله على عليه‏السلام را به سوى جنيان فرستاد  تا براى او از آنان بيعت ‏بگيرد. نوروز روزى است كه براى حضرت على بيعت مجدد گرفته شد و  روزى است كه حضرت على عليه‏السلام بر اهل نهروان پيروز شد و ذوالثديه را كشت و روزى است كه قائم ما در آن روز ظاهر مى‏گردد و بالاخره نوروز روزى است كه قائم ما در اين روز بر دجال پيروز مى‏شود و او را بر زباله‏دان كوفه آويزان مى‏كند و هيچ نوروزى نيست مگر آنكه ما در آن روز توقع ظهور حضرت حجت عجل‏الله‏تعالى‏فرجه‏الشريف را داريم چرا كه اين روز از روزهاى ما و شيعيان ما است كه عجم (ايرانيان) آنرا گرامى داشته .

+ تاريخ دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 12:40 نويسنده منتظر |

گویند فردی به شهر رفته و هنگام برگشتن به روستا خربزهای خرید تا به رسم خانان به سوغات به مردم دهد در راه خستگی و تشنگی از طرفی و وسوسه شیرینی خربزه از طرف دیگر او را بر آن داشت تا خربزها را بخورد با خود گفت پوست خربزه را اینجا میگذارم تا که رهگذران بدانند خانی از اینجا گذشته و خربزه خورده است و این هم پوستهایش می باشد . پس از لحظهای چند پوست خربزه را نیز در اثر گرسنگی بخورد و به خود گفت پس از من رهگذران خواهند گفت که خانی سوار بر اسب از اینجا گذشته خودش خربزه خورده و پوست آن را به اسب خود داده و رفته و این هم تخمه هایش هست پس از لحظه ای نتواست از خوردن تخمه خربزه ها  هم خودداری کند و تمامی آنها را بخورد و با خود گفت اصلا نه خانی امده و نه خانی رفته  است .

+ تاريخ شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 8:30 نويسنده منتظر |

شیرین ملقب  به "ام رستم" دختر رستم بن شروین از سپهبدان خانان باوند در مازندران و همسر فخرالدوله دیلمی که پس از مرگ همسر به پادشاهی رسید. او اولین پادشاه زن ایرانی پس از ورود اسلام بود. او بر مازندران ، گیلان ، ری ، همدان و اصفهان حکم می راند . روزی به او خبر دادند پیکی از سوی محمود غزنوی آمده است .
سلطان محمود در نامه ی خود نوشته بود : باید خطبه و سکه به نام من کنی و خراج فرستی والا جنگ را آماده باشی .
ام رستم  به پیک محمود گفت : اگر خواست سرور شما را نپذیرم چه خواهد شد ؟ پیک گفت آنوقت محمود غزنوی سرزمین شما را براستی از آن خود خواهد کرد .
ام رستم به پیک گفت : که پاسخ مرا همین گونه که می گویم به سرورتان بگویید . در عهد شوهرم همیشه می ترسیدم که محمود با سپاهش بیاید و کشور ما را نابود کند ولی امروز ترسم فرو ریخته است برای اینکه می بینم شخصی مانند محمود غزنوی که می گویند یک سلطانی باهوش و جوانمرد است بر روی زنی شمشیر نمی کشد به سرورتان بگویید اگر میهنم مورد یورش قرار گیرد با شمشیر از او پذیرایی خواهم نمود اگر محمود را شکست دهم تاریخ خواهد نوشت که محمود غزنوی را زن جنگاور شکست داده  کشت و اگر کشته شوم باز تاریخ یک سخن خواهد گفت محمود غزنوی زنی را کشت .
پاسخ هوشمندانه بانو ام رستم  سبب شد که محمود تا پایان زندگی خویش از لشکرکشی به ری خودداری کند .
ام رستم پادشاه زن ایرانی هشتاد سال زندگی کرد و همواره مردمدار و نیکخو بود .

+ تاريخ جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 14:9 نويسنده منتظر |

لقمان حکیم  پسر را گفت: امروز طعام مخور و روزه دار، و هر چه بر زبان راندى بنویس . شبانگاه همه آنچه را که نوشتى بر من بخوان آنگاه روزه‏ات را بگشا و طعام خور . شبانگاه پسر هر چه نوشته بود خواند. دیروقت شد و طعام نتوانست خورد. روز دوم نیز چنین شد و پسر هیچ طعام نخورد. روز سوم باز هر چه گفته بود نوشت و تا نوشته را بر خواند آفتاب روز چهارم طلوع کرد و او هیچ طعام نخورد . روز چهارم  هیچ نگفت . شب پدر از او خواست که کاغذها بیاورد و نوشته‏ ها بخواند. پسر گفت: امروز هیچ نگفته‏ام تا برخوانم.

 لقمان گفت: پس بیا و از این نان که بر سفره است بخور و بدان که روز قیامت آنان که کم گفته‏اند، چنان حال خوشى دارند که اکنون تو دارى.

+ تاريخ جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 11:27 نويسنده منتظر |

وینستون چرچیل نه تنها آدم شوخ بوده بلکه آدم بسیار حاضر جوابی هم بوده و ضمنا این که رابطه خوبی با خانم ها نداشته و خیلی مایل بوده توی ذوقشون بزنه .

 یه روز چرچیل داشته از یه کوچه باریکی که فقط امکان عبور یه نفر رو داشته رد می شده که از روبرو یکی از رقبای سیاسی زخم خورده اش می رسه بعد از اینکه کمی تو چشم هم نگاه می کنن رقیبه می گه من هیچ وقت خودم رو کج نمی کنم تا یه آدم احمق از کنار من عبور کنه چرچیل در حالی که خودش رو کج می کرده می گه ولی من این کار رو می کنم . نانسى آستور اولین زنى که در تاریخ انگلستان به مجلس عوام بریتانیاى کبیر راه یافته و این موفقیت را در پى سخت کوشى و جسارت هایش بدست آورده بود ،روزى از فرط عصبانیت به وینستون چرچیل  رو کرد و گفت : من اگر همسر شما بودم توى قهوه ‌تان زهر مى ‌ریختم .
چرچیل ( با خونسردى تمام و نگاهى تحقیر آمیز ) : من هم اگـر شوهر شما بودم حتما مى ‌خوردمش .

 

+ تاريخ جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 11:45 نويسنده منتظر |
رسول اکرم به اباذر فرمودند:
ای اباذر پنج چیز را قبل از پنج چیز غنیمت شمار:
۱- جوانی را قبل از اینکه پیری فرا رسد
۲- سلامتی را قبل از اینکه بیماری به سراغ بیاد
۳- غنا را قبل از اینکه فقیر شوی
۴- آسودگی را قبل از گرفتاری
۵- زندگانی را قبل از مرگ
و توشه اخذ کن از سلامتی قبل از مریضی و از زندگانی قبل از مرگ,چرا که تو نمی دانی فردا اسم تو چیست؟ 

 بعد از ازدست دادن اینها جز حسرت چیز دیگری خواهیم داشت  .

+ تاريخ جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 11:9 نويسنده منتظر |
  • در سال آخر عمر «حاج ملا هادی سبزواری» روزی شخصی به مجلس درس وی آمد و خبر داد که در قبرستان، شخصی پیدا شده که نصف بدنش در قبر و نصف دیگر بیرون و دائماً نگاهش به آسمان است و هر چه بچه‌ها مزاحمش می‌شوند، به آنها اعتنا نمی‌کند.حاجی گفت: خودم باید او را ملاقات کنم. بنابراین به نزد آن مرد رفت و از دیدن او بسیار تعجب کرد، اما آن مرد به حاجی اعتنایی نکرد.پس از مدتی، حاجی به او گفت: تو کیستی و چه کاره‌ای؟من تو را دیوانه نمی‌بینم، اما رفتارت هم عاقلانه نیست.
  • مرد گفت: من شخص نادان بی خبری هستم، تنها به دو چیز یقین دارم. اول آن که، فهمیده‌ام من و این عالم، خالقی بزرگ داریم که در شناختن و بندگی او نباید کوتاهی کنیم.دوم آن که، فهمیده ام در این دنیا نمی مانم و پس از مرگ به عالم دیگر خواهم رفت، ولی نمی دانم وضع من در آن عالم، چگونه خواهد بود؟ جناب حاجی، من از این دو موضوع، بیچاره و پریشان حال شده‌ام، به طوری که مردم مرا دیوانه می‌پندارند. شما که خود را عالم مسلمانان می‌دانید و این همه علم دارید، چرا ذره ای درد ندارید، بی باک هستید و در فکر نیستید؟
  • این پند، مانند تیری دردناک بر دل حاجی نشست. به خانه برگشت در حالی که دگرگون شده بود. پس از آن، باقیمانده کوتاه عمرش را دائماً در فکر سفر آخرت و تهیه توشه این راه پر خطر بود تا این که از دنیا رفت.
+ تاريخ جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت 11:25 نويسنده منتظر |

در گذشته وقتی برای صاحب مقامی عریضه یا نامه ای نوشته میشد برای آن که خواهش یا درخواست آنها رد نشود و مورد توجه قرار گیرد هدیه ای با آن ارسال و یا مبلغی پول در  داخل پاکت نامه میگذاشتند و در نامه ذکر میشد برای خالی نبودن عریضه فلان چیز یا فلان مبلغ تقدیم گردید .

این ضرب المثل از اون موقع باب و رایج شد.

+ تاريخ پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 10:15 نويسنده منتظر |
  • بین جمعی از فردی سوال شد که چند سال دارید؟
  • گفت: سی سال دارم.
    بزرگی به او خرده گرفت که نباید بگویی سی سال دارم باید بگویی سی سال را دیگر ندارم.


        راستی شما به جای سال هایی که دیگه ندارین ، چی دارین؟

+ تاريخ جمعه سی ام دی 1390ساعت 15:27 نويسنده منتظر |
  • درویشی کودکی داشت که از غایت محبّت، شبْ پهلوی خودش خوابانیدی. شبی دید که آن کودک در بستر می نالد و سر بر بالین می مالد.
  • گفت: ای جان پدر چرا در خواب نمی روی؟
  • گفت: ای پدر! فردا روزِ پنج شنبه است و مرا متعلّما (درس های) یک هفته پیشِ استاد، عرضه میباید که از بیم در خواب نمی روم مبادا که درمانم،آن درویش صاحب حال بود. این سخن بشنید نعره ای زد و بی هوش شد. چون با خود آمد گفت: واویلا، وا حَسْرَتا؛
  • کودکی که درسِ یک هفته پیش معلّم عرض باید کرد شب در خواب نمی رود پس مرا که اعمالِ چندین ساله پیش عرشِ خدا در روز مظالم (قیامت) بر خدایِ عالم الاَسرار عرض باید کرد حال چگونه باشد؟
+ تاريخ یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 9:16 نويسنده منتظر |

زن و شوهری داشتن با هم دعوا می کردند، شوهر می گه:

 من فقط به خاطر این که بابات پولدار بود باهات ازدواج کردم. زنه می گه: باز تو یه دلیلی داشتی، من بدبخت چی؟

آیا نباید برای انجام هر کاری یک دلیل منطقی داشته باشیم ؟

+ تاريخ یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 8:50 نويسنده منتظر |

روزی عقابی در کوهستان برای شکار روزانه به پرواز درآمد . و از اینکه دنیا زیر پای او قرار دارد به خود  میبالید که ناگهان هدف تیر تیر کمان تیراندازی قرار گرفت و به زمین افتاد با تعجب از آنکه تیری که از چوب و آهن ساخته شده چطور به تندی و تیزی و به آن ارتفاع به او خورده است و به آن تیر مینگریست که دید در انتهای آن چهار پر عقاب قرار داد و تیر به وسیله آن پرها هدایت میشده است. به خود گفتا :

 ز که نالیم که از ماست که بر ماست .

 آنچه متوجه ما میشود از خود ماست . (ناصرخسرو)

+ تاريخ سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 9:10 نويسنده منتظر |
 

انسان وقتی در خانه نشسته است خواهان حادثه ای در زندگی و هنگامی که دچار حادثه می شود طالب زندگی آرام در خانه است .

+ تاريخ شنبه دهم دی 1390ساعت 15:55 نويسنده منتظر |
 

گواراترین زندگی را کسی دارد که به آنچه خدا به او داده است ، راضی خرسند باشد.

+ تاريخ چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 9:46 نويسنده منتظر |

انيشتين زندگي ساده اي داشت و در مورد لباس هايي كه به تن مي كرد بسيار بي اعتنا بود. روزي يكي از دوستانش از او پرسيد: استاد چرا براي خودتان يك لباس نو نمي خريد؟ انيشتين لبخندي زد و پاسخ داد: چه احتياجي هست؟ اينجا همه مرا مي شناسند و مي دانند من كه هستم.
تصادفا پس از چند ماه همان دوست در شهر ديگري با انيشتين رو به رو شد و چون همان پالتوي كهنه را به تن او ديد با حيرت پرسيد: باز هم كه اين پالتو را به تن داريد. انيشتين جواب داد: چه احتياجي هست؟ اينجا كه كسي مرا نمي شناسد.

+ تاريخ سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 8:40 نويسنده منتظر |

مردی از انصار از رسول خدا صلی الله علیه وآله پرسید:                                                                    چه کسی زیرک ترین و گرامی ترین مردم است؟

پیامبر فرمود: آنان که بیشتر یاد مرگ می کنند و بیشترین آمادگی را برای آن دارند،آنها هستند که            زیرک اند و شرافت دنیا و کرامت آخرت را به دست آورده اند.

+ تاريخ شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 8:30 نويسنده منتظر |
روزی به مختارالسلطنه اطلاع دادند که نرخ ماست در تهران خیلی گران شده است. مختارالسلطنه دستور داد که کسی حق ندارد ماست را گران بفروشد و قیمتی برای آن تعیین کرد. و برای این منظور جریمه تنبیه در نظر گرفت. چون چندی بدین منوال گذشت برای اطمینان خاطر با قیافه ی ناشناخته به یکی از دکان های ماست فروشی رفت و مقداری ماست خواست. ماست فروش که او را نشناخته بود پرسید : چه جور ماستی میخواهی ؟ ماست معمولی یا ماست مختارالسلطنه ای ! مختارالسلطنه با  تعجب از ترکیب و خاصیت این دو ماست پرسید. ماست فروش گفت: ماست معمولی همان است که از شیر می گیرند و بدون آب است و با قیمت دلخواه ما. اما ماست مختارالسلطنه همین طغار دوغ است که در جلوی دکان میبینید و یک ثلث ماست و باقی آب است و به نرخ مختار السلطنه می فروشیم و بدان نیز لقب دادیم. حال کدام می خواهی؟!  مختارالسلطنه دستور داد ماست فروش را جلوی دکانش به طور وارونه آویزان کرده و بند تنبانش رامحکم ببستند. سپس طغار دوغ را از بالا در دو لنگه شلوارش سرازیر کردند و شلوارش را از بالا به مچ پاهایش ببستند. سپس به او گفت: آنقدر باید به این شکل آویزان باشی تا تمام آبهایی که داخل این ماست کردی از شلوارت خارج شود که دیگر جرات نکنی آب داخل ماست بکنی! چون سایرماست فروش ها  و کسبه از این ماجرا با خبر شدند، همه ماست ها را کیسه کردند.  ازآن تاریخ این ضرب مثل رایج گردید و برای همه زمینه ها استفاده شد.
 
+ تاريخ سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 9:20 نويسنده منتظر |

دیر یا زود باید به دنبال خدا بگردیم چرا حالا نه؟

و امروز از دیروز به مرگ نزدیک تریم به خدا چطور؟

 

+ تاريخ جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 11:18 نويسنده منتظر |

حضرت سید‌الشهدا‌(ع) دختری به نام رقیه داشتند که در سن سه سالگی در خرابه شام به شهادت رسیدن . مادر حضرت رقیه مطابق اکثر نقل ها «ام اسحاق» نام دارد که فضایل و مناقب بسیاری را برای آن بانو بر می‌شمارند.حضرت رقیه در ماه شعبان چشم به جهان گشود، سن مبارک آن حضرت هنگام شهادت سه سال بود.
نزدیک مسجد جامع دمشق بقعه و مرقدی وجود دارد که به مرقد حضرت رقیه‌(س) دختر امام حسین‌(ع) معروف است و بر روی سنگی واقع در درگاه آن مرقد نوشته شده است :این خانه مکانی است که به ورود آل پیامبر‌(ص) و دختر امام حسین‌(ع) حضرت رقیه شرافت یافته است.
مورخ خبیر عمادالدین حسن ‌بن علی ‌بن محمد طبری هم عصر خواجه‌ نصیرالدین طوسی در کتاب کامل بهایی می‌نویسد: دخترک سه چهار ساله‌ای که خاندان امام حسین‌(ع) در خرابه شام ، شب هنگام خواب پدر را دید و بهانه پدر نمود و یزید گفت: سر پدر را برایش ببرند، سر مقدس را آورده و در کنار دختر قرار دادند، آن دختر از غم پدر فریادی برآورد و جان داد.
بخشی از صحبت‌های حضرت رقیه‌(س) با سر پدر
یا ابتاه من‌الذی خضبک بدمائک (پدر چه کسی محاسنت را با خونت خضاب کرد)
یا ابتاه من‌الذی قطع وریدک (چه کسی رگ گردنت را برید)
یا ابتاه لیتنی لک الفدا (ای پدر کاش من قربانت می‌شدم)
یا ابتاه لیتنی توسدت التراب و لا اری شیبک مخضباً بدما (ای پدر کاش خاک مرا در آغوش می‌کشید تا محاسنت را به خون رنگی نمی‌دیدم (معالی‌السبطی).
غسل حضرت رقیه
هنگامی که زن غساله بدن حضرت رقیه را غسل می‌داد، ناگاه دست از غسل کشید و گفت: سرپرست این اسیران کیست؟ زینب‌(س) فرمود چه می‌خواهی زن غساله گفت: چرا بدن این طفل کبود است، آیا به بیماری مبتلا بوده است؟ حضرت در پاسخ فرمودند: ای زن او بیمار نبود، این کبود‌یها آثار تازیانه و ضربه‌های دشمن است (الوقایع و الحوادث ج 5 ص 81)

+ تاريخ جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 11:21 نويسنده منتظر |

همیشه فکر می کردم چون گرفتارم به یاد خدا نیستم! ولی حالا فهمیدم چون یاد خدا نیستم گرفتارم.
گواراترین زندگی را کسی دارد که به آنچه خدا داده است خرسند باشد.

                                                                                                                                                           شریعتی

+ تاريخ شنبه پنجم آذر 1390ساعت 8:25 نويسنده منتظر |

روزی ملا به جنگ رفته بود و با خود سپر بزرگی برده بود. ولی ناگهان یکی از دشمنان سنگی بر سر او زد و سرش را شکست. ملا سپر بزرگش را نشان داد و گفت:

 ای نادان سپر به این بزرگی را نمی بینی  . چرا سنگ را بر سر من می زنی .

 اکثر ما انسانها انتظار داریم جریان امور زندگی و حوادث طبق خواسته میل ما پیش بره و آمادگی برخورد با موارد غیر مترقبه را نداریم . همیشه ما کلمه چرا تکرار میکنیم دنبال علت واقعی موضاعات نمیرویم.

+ تاريخ سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 9:28 نويسنده منتظر |

در زمان سلطنت خسرو پرويز بين ايران و روم جنگی در گرفت و در اين جنگ ايرانيان پيروز شدند و قسطنطنيه كه پايتخت روم بود بمحاصره ي ارتش ايران در آمد و سقوط آن نزديك شد . هرقل پادشاه رم چون پايتخت را در خطر مي ديد دستور داد كه خزائن جواهرت روم را در چهار كشتي بزرگ نهادند تا از راه دريا به اسكندريه منتقل سازند تا چنانچه پايتخت سقوط كند،‌گنجينه ي روم بدست ايرانيان نيافتد .اينكار را هم كردند . ولي كشتيها هنوز مقداري در دریا نرفته بودند كه ناگهان باد مخالف وزيد و چون كشتيها در آن زمان با باد حركت مي كردند ، هرچه ملاحان تلاش كردند نتوانستند كشتيها را به سمت اسكندريه حركت دهند و كشتي ها به سمت ساحل شرقي دریا كه در تصرف ايرانيان بود در آمد .ايرانيان خوشحال شدند و خزائن را به تيسفون پايتخت ساساني فرستادند . 

ایرانیان خوشحال شدن و چون اين گنج در اثر تغيير مسير باد بدست ايرانيان افتاده بود و برای آن زحمتی نکشیده بودن آنرا  " گنج باد آورده "  نام نهاد . این ضرب المثل از آن تاریخ رایج گردید .

+ تاريخ جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 11:24 نويسنده منتظر |
خوشبختي ما در سه جمله جمع شده است :
تجربه از ديروز، استفاده از امروز، اميد به فردا
ولي ما با سه جمله ديگر زندگي مان را تباه مي کنيم: حسرت ديروز، اتلاف امروز، ترس از فردا

 

+ تاريخ یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت 8:19 نويسنده منتظر |